حال و هوای شهر بدون آفتاب

 

راستی اینجا چیزی به نام سرما وجود نداره ...

 

 

هستی خانوم هم که زمین و آسمون براش مهم نیست . فقط تو فکر بازیه

 

 

از تاب تا لپتاب ( البته لپتاپ ولی چون می خواستم حرف هنری از خودم در کنم و قافیشم با هم بخونه شما سخت نگیر ...)

 

من چنان بی تابم / که دلم می خواهد / بروم تا سر کوه / بدوم تا ته دشت ...

 

هستی هم بنده خدا باید کلی راه رو از ساختمون تا پشت ساختمون بپیماید (البته با صد سختی و مشقت ) تا به محل تفریحات همایونی برسد ...

 

 

اگه 16 سالم نبود منم یه سرش میشستم ...

یاد کودکی ام یاد باد (آن روزگاران یاد باد ... !) نیست که الان موهام از پیری سفید شده .

 

 

 

انگار که پشت این تفنگ گنده ها  هستش که پشت جیپ میزارن (مثل مال عبدالمالک ریگی و دار و دستشا ) انگااار که پشت اونا نشسته ...

 

 

به پا ...

 

 

تاب سواری ( شوزنده بازی ) به روش خود دانمارکی ها

 

 

وقار و عفتتو عشق است ایرانی ...

 

 

 

و بالاخره می رسیم به شخص همایونی در حال تماشای بازی

 

شاهین ما تورا فراموش نخواهیم کرد ( داشتم بازی ناجوانمردانه شاهین و استقلال تو لیگ رو میدیدم . خدا آب خوش از گلو اون ... پایین نره . )

 

و رفقایی محشررررر چون شما که خیلییییی خیلیی با حالن

 

این میلاد خان کاظمیه ( همکلاس من ) که از اون مشتی هاست .

ولی حیف که تهرانیه !!!!!!!!!

 

فروشگاه بزرگ الگیگانته که میزبان همایونی و رفقاست ...

 

 

از اونجاییکه میلاد خان شباهت نصبی با این آقای ش و م ا خ (شوماخر )ر داره

اینجروریه ... :

 

اوه اوه

محمد و یادم رفت معرفی کنم :

این محمد آقا از اون مشتیاییه که کلاس دوم ریاضیه و خیلیم با مرامه خیلیییییی

 

 

بالاخره داداش ما هم آره دیگه ...

 

 

دریاچه زیبای نوروبورو هم تو غروب آفتاب زیباتره (صد حیف که این گوشی ما ... )

 

 

 

 

اینم حیاط مدرسه ما  که جون میده برا گل کوچیک ...

 

 

در دانمارک قانون اینه که برا پیچیدن باید دستتو به همون طرف بلند کنی .

 

 

و قانونه که موقع رد شدن از خیابون اینور و اونورتم نگاه کنی ( ولی از اونجایی که ما بچه ایرانیم و از این حرفا ... )

 

 

این پهلوان کوچک را آبتین نام نهادند (که پدر فریدون است و قهرمان شاهنامه ...)

آبتین کوچولو پسر اقای علیایی یکی از معلمین اینجان ( که شیرازین . مشتییییی ...)

 

 

اینم آقا مصطفی (بی خودی الملک دیلمی) که با مترو ریپارکن در حال رفتن به مدرسه می باشند .

 

 

اینم هستی و مامان که بعد از جلسه اولیا مربیان مدرسه دارن کم کم میرن خونه ...(اگه هستی دست برداره .)

 

 

تو راه مدرسه مون تو منطقه گنتافته .

 

 

اینم مصطفی ( که همیشه آرزو داشت (و داشتم) مدرسه اش زمین چمن داشته باشه .) در حال دویدن ...

 

 

حالا جرات داری بیا بدو .

 

 

آقا معلم موهاتو کجا سفید کردی ؟

 

 

و بالاخره این که جای اذان مغرب با صدای دلنشین زایر داوود خالیست ...

 

 

منتظر نظراتتون هستم .

یا علی .

/ 39 نظر / 14 بازدید
نمایش نظرات قبلی
سعید

منتظران به هوش باشید که حسین را منتظرانش کشتند... سلام اجرت با امام حسین علیه السلام موفق باشی التماس دعا یا علی

حسین

علی اقا خیلی خوش به حالتون...

سوسن

به به چه شهر قشنگی دارید

عباسی

با سلام وخسته نباشی الحق که خوب نوشتی علی اقا همه ی مطالبی که قید کردین با دقت خوندم استفاده کردیم انشااله در تمام مراحل زندگیتون موفق باشید بخصوص در زمینه ی تحصیلتون در ضمن من همشهری خودتون هستم بخدا خیلی خوشحال شدم البته از چنین استادی چنین فرزندی بر میاد ما که خیلی مدیون جناب استادیم متشکر

ا شناي فراموش شده

ايولا كارت 2020دوست دارم مراقب خودت باش

ا شناهاي فراموش شدي بردخوني

جات خوبه خوش ميگظر تو خارجكي شد نقلا چكارميكني تا مي توني عكس جديد بده مي بوسمت به اميد ديدارمارو فراموس نكن

ابادي بردخونيبنعب

ايفب

؟؟؟

سلامی دوباره خدمت شاه عاشقان ، عقاب تیز پرواز دنیای عرفان، حضرت آیات واضحه و البرهان، شادی بخش جان و امید این غریق دریای دلتنگی بیکران!! و اما بعد به محضر پر جلالت شهنشاه مردم سالار، از سلاله کاویان پرچمدار و فرزند خلف آن مجید نیک کردار ، اعظم ارادات مخلصانه و عرض عبودیت بندگانه می نمایم! چندی پیش خطی ناقابل از طرف این حقیر به رشته نگارش درآمدی که گوییا مورد طبع عالیجناب واقع نگردیدی ! که اگر گشته بود بابت مسرت این بنده سراپا تقصیر میگردید و حتما سر انگشت مبارک را متعب ساخته و چند خطی جهت دریافت فیوضات عالمانه به ایمیل این حقیر روانه میداشتید که محتملاو صد افسوس به دلیل مشغله حکومت و رام نمودن افسار مملکت میسر نشد! از سده هفت و هشت هجری بیام امروز!! چی شد که دلتنگت شدم نمیدونم! دلتنگ کسی که ندیدمش ! آری رفیق من ! ای نیمه شب به شهر فشانده هوای بزم ، ای در خیال باغ شکفته به رنگ گل ، ای ارغوان من ! پنداشتی حدیث کپنهاگ و بردخون افسانه تو بود ؟! اما عزیز دل !آن بغض هر شبت ، آن ناله های دل ، آن کوچه های گیج فرو مانده در غرور ، آن غربت غمین ، دریاچه ی کبود ، گنتافته که لال نشسته میان دود افسانه تونیست؟؟ !

مهسا گلی

سلام علی آقا حالت چطوره مامان مهین خوبه خیلی با حال بود من مربی کانون پرورش فکری هستم یادت میاد برات آرزوی موفقیت دارم

شیخ طالب عاشوری

[سلام-عابدی جان.ضمن قبولی اعمالتان.با این 2 واحد لعنتی من هم هوای کپنهاگ کردم ولی ترش است.سلام بابا و مامان برسون.ولی حیف می ترسم بیام کپنهاگ صدای دلنشین زایر داوود برای هرگز نشنوم.اما چه چه های خلو موندو تو مهر مضو تو گوشمن.به امید دیدار پشته دیوار سبز حیاطتون.[خداحافظ][خداحافظ]